خرید بک لینک

درباره سایت

[ هم دمــم ]

امکانات وب


خیلی یهویی همه چی خوب پیش رفت

خیلی یهویی تر گفتم من میام ایران

و حالا دم گیت آخرین پرواز و در فاصله چندساعتی با خانواده م...

احساساتم عجیب بهم گره خورده

هنوز نیومده دلتنگ خونه و زندگی جدید و رفقای یک ساله م شدم

و از این طرف دلم پر میکشه برای مامانم و خانواده و شهرم

انگار راست میگن دیگه هیچ جا آروم و قرار نداری

چون واقعا دل و احساساتت دوتیکه میشه

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: پنجشنبه 24 خرداد 1403 ساعت: 15:39

چندروزی بود که می خواستم صبح زود برم آزمایش خون و چکاپ کلیامروز بالاخره فرصت شدچندبار نوبتم تغییر کرد و بعد جابه جایی با چندنفر کارم انجام شدراهرو شلوغ بود همزمان داشتم وسایلم رو تو کیف جا به جا می کردمنگاهم بین آدم هایی که تو راهرو بود می چرخید که یهویی خشکم زدعجیب نیست؟ تو این شهر بزرگ، بین این همه روز و ساعت، بعد تغییر چندبار وقتمدقیقا لحظه ای از این راهرو رد میشم که اون آدم روی یکی از صندلیها نشسته و سرش تو گوشی و من چندین ثانیه نگاهم قفل میشه بهش...بعضی وقت ها نمیدونم خدا می خواد چی بهم بگه!اما دیدن دوباره ش بعد سه سال حس خالی بهم دادقیافه نه چندان جذاب و مرتب، حالت نشستن و نگاهش به گوشیباعث شد یه لحظه به خودم بگم من تو رو می خواستم؟... نمی تونم منکر این بشم که دوباره خشم تمام وجودم روپر کرداینکه دلم می خواست برم روبروش بهش بگم با اینکه با تمام وجودتلاش کردم ببخشمت، تلاش کردم از این حس کثیفی که تو به من دادیکنار بیام اما هنوز انگار ته دلم عمیقا می خواد که خدا به جای من ازتو حقم رو بگیره!...به مامان می گم هر روز که میگذره مطمئن تر میشم از درست بودنتصمیمم برای رفتن... انگار سهم من از این شهر تموم شده... انگارمن متعلق به اینجا نیستم چون آرامشم رو یه جای دیگه پیدا کردمکنج همون چهاردیواری که دلم براش خیلی تنگ شدهبین همون آدم ها و ساختمون هایی که هرچند حس غربت دارن اماحالم رو خوب میکنن...سهم من از زندگی تو این گوشه دنیا پیدا نشد......

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: پنجشنبه 24 خرداد 1403 ساعت: 15:39

صفحه بندی